تبليغاتX
ایستگاه خاطرات من
یه بلاگچه خاطرات
bf6.gif سام علیک

پریروز رفتیم مانتوی مدرسه بخریم مانتویی که خریدیم تمام اهل خانواده توش جا می شن شلوارش هم که داره از پام میفته  حالا مرده گفت الان همه مانتو ها رو گشاد می دن مامانم جو گیر شد گفت خاک تو سرشون به جای اینکه به فکر چیزای دیگه باشن به همین چار لاخ مو و مانتوی کوتاه و تنگ باید گیر بدن پسره گفت یکی از مشتریامون می گفت شلوارش تو مدرسه کوتاه بوده ناظمه هم اومده با قیچی شلوارش رو بریده

پارسال که به من گیر دادن مانتوت کوتاهه ناظمه به من می گه مانتو باید ۲۰ سانت زیر زانو باشه ( جل الخالق ) فکر کن ۲۰ سانت زیر زانو چی می شه ؟؟؟؟ خود ادم تو مانتو گم می شه

با نگار رفتیم همیشه پای یک زن در میان است   بدک نبود

شنبه ۱۰ تا لوازم تحریر رفتم اما یا می گفتن دوم ریاضی تموم کردیم یا هم می گفتن باید ثبت نام می کردی  خلاضه مامانم رفت از اون سر شهر گرفت تازه اونم دسته اخرش بود تازه اونم یکی سفارش کرده بود اومده کنسل کرده مرده هم گفته بود امسال دوم ریاضی خیلی کمه گفتیم پس فردا دوباره بفرستن که الان زنگ زدن که دیگه نمیاریم خلاصه در فقدان کتاب درسی به سر می بریم

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:30  توسط *بهار*  | 

bb7.gifسلام چطمولین

امروز قراره اخر اپ عکسا رو بذارم

امروز صبح با دوستام رفتیم پارک  رفته بودیم بستنی بگیریم که یه زنه اومد به ما گفت دخترا مامورا تو پارک ریختن همه رو دارن می برن همین جلو تر چند نفر رو گرفتن روسری هاتون رو بکشین جلو  ما هم همه عین ... ترسیده بودیم دیگه ما هم خوراک مامورا بودیم ( ۶ تا دختر تنها ) خلاصه روسری ها رو کیشیدیم جلو و با ترس و لرز می رفتیم اخر فهمدیم زنه ما رو سر کار گذاشته هیچ خبری تو پارک نبود

بسی دلم کتاب درسی می خواد ( مغازه جای خونمون هنوز نیاورده )  

امروز با نگار ( دختر عمم ) اومدیم کیک درست کنیم اخرای هم زدنش سفت شده بود دوتایی افتاده بودیم به جونش یکی ظرف و می گرفت اون یکی دو دسته فیگور هم زن شده بود هم می زد

خوب حرفام تموم شد

این از همون فیلا که سوار شدیم

این هم شایان

اینجا هم یه معبد بود

یکی از افرادی که بهشون تخمه شکستن یاد دادیم در حال شکستن تخمه

اینم تاج محل

چند تا بچه هندی در حال رفتن به مدرسه ( ما از بالای فیل عکس گرفتیم )

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 7:29  توسط *بهار*  |